فراموشی رمز عبور
پس از درخواست شما,ایمیلی برای شما به منظور تغییر رمز عبور شما ارسال خواهد شد,لطفا inbox و پوشه اسپم خود را پس از درخواست بررسی کنید
عضویت در سایت
ورود به پنل کاربری
پس از درخواست شما,ایمیلی برای شما به منظور تغییر رمز عبور شما ارسال خواهد شد,لطفا inbox و پوشه اسپم خود را پس از درخواست بررسی کنید
پارتنوپه برای من، روایت زنی بود که از دل بیقیدی جوانی و آزادی، به شناخت خود و انسان رسید، زنی که یک تراژدی، مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر داد. او هرگز نتوانست گذشتهی تلخش را رها یا فراموش کند، اما یاد گرفت با آن زندگی کند. او هرگز قصد آسیبرساندن نداشت، اما نتیجهی رفتارش فاجعهبار بود، فاجعهای که نه از قصد، بلکه از پیامد رفتارش شکل گرفت. او نه معصوم بود و نه شرور، پارتنوپه شخصیتی سیاه یا سفید نداشت و همین خاکستری بودنش برای من جذاب بود.
نقش پررنگ استادش را هم نمیشود نادیده گرفت. او سعی نکرد پارتنوپه را نجات دهد، بلکه کمک کرد خودش را از نو تعریف کند. به او یاد داد که انسانشناسی، دیدن است، دیدنی که فقط نگاه کردن ساده نیست، بلکه فهمیدن آن چیزی ست که دیدهای. شاید همین نوع دیدن، راهی بود برای اینکه پارتنوپه بتواند هم خودش و هم انسانهای دیگر را بهتر بشناسد و راحتتر با رنج خودش هم کنار بیاید.
اما قسمت پسری که پروفسور سالها در اتاق پنهانش کرده، پسر از نظر جسمی به شکلی اغراقآمیز و سوررئال، شبیه یک کودک غولپیکر نشان داده میشه، پروفسور میگه او از آب و نمک ساخته شده، مثل دریا. اینجا شباهتش با پارتنوپه را میبینیم، چون زندگی پارتنوپه با دریا تعریف میشود و حتی در دریا به دنیا آمده. وقتی پارتنوپه اونو میبینه،بجای ترس یا انزجار گفت زیباست و حتی مشخص بود از دیدنش لذت برده،اون تونست معصومیت و انسانیت آن انسان عجیب را ببیند و به نظرم اینجا مفهوم دیدن به معنای فهمیدن را به زیبایی میبینیم.
سینماتوگرافی عالی بود. قاب بندی ها فوق العاده بود. ولی متاسفانه فیلمنامه ابدا توانایی جذب مخاطب و نداشت.
سلام دوستان من هیچی از فیلم نفهمیدم. توروخدا یکی برام توضیح بده🤦🏻♀️
پارتنوپه برای من، روایت زنی بود که از دل بیقیدی جوانی و آزادی، به شناخت خود و انسان رسید، زنی که یک تراژدی، مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر داد. او هرگز نتوانست گذشتهی تلخش را رها یا فراموش کند، اما یاد گرفت با آن زندگی کند. او هرگز قصد آسیبرساندن نداشت، اما نتیجهی رفتارش فاجعهبار بود، فاجعهای که نه از قصد، بلکه از پیامد رفتارش شکل گرفت. او نه معصوم بود و نه شرور، پارتنوپه شخصیتی سیاه یا سفید نداشت و همین خاکستری بودنش برای من جذاب بود.
نقش پررنگ استادش را هم نمیشود نادیده گرفت. او سعی نکرد پارتنوپه را نجات دهد، بلکه کمک کرد خودش را از نو تعریف کند. به او یاد داد که انسانشناسی، دیدن است، دیدنی که فقط نگاه کردن ساده نیست، بلکه فهمیدن آن چیزی ست که دیدهای. شاید همین نوع دیدن، راهی بود برای اینکه پارتنوپه بتواند هم خودش و هم انسانهای دیگر را بهتر بشناسد و راحتتر با رنج خودش هم کنار بیاید
اما قسمت پسری که پروفسور سالها در اتاق پنهانش کرده، پسر از نظر جسمی به شکلی اغراقآمیز و سوررئال، شبیه یک کودک غولپیکر نشان داده میشه، پروفسور میگه او از آب و نمک ساخته شده، مثل دریا. اینجا شباهتش با پارتنوپه را میبینیم، چون زندگی پارتنوپه با دریا تعریف میشود و حتی در دریا به دنیا آمده. وقتی پارتنوپه اونو میبینه،بجای ترس یا انزجار گفت زیباست و حتی مشخص بود از دیدنش لذت برده،اون تونست معصومیت و انسانیت آن انسان عجیب را ببیند و به نظرم اینجا مفهوم دیدن به معنای فهمیدن را به زیبایی میبینیم.